تبليغاتX
نمی دونم چی بگم

نمی دونم چی بگم

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن ادم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر ارم از دل

وای چقدر این شب تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که به بدان اویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من یک غمی غمناک است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 15:6  توسط   | 

چشم های من میل به گریه داره

می خواد بباره

دل نمی دونی که چه حالی داره چه حالی داره

غصه به جز گریه دوا نداره خدا نداره

هر چی تو دنیا غم مال من

روزی هزار بار دل من می شکنه

دل دیگه اون طاقت ها رو نداره خدا نداره

پشت سر هم داره بد می یاره

از در و دیوار واسه دل می باره خدا می باره

زندگی ای زندگی خسته ام خسته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:41  توسط   | 

این مطلب را تا اخر بخونید

به نام یگانه عالم هستی

محبت شدیدی که سابق ابراز می کردم

دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

در دلم روز به روز بیشتر می شود وهر چه بیشتر تو را می شناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم اشکار می گردد

در قلب خود احساس می کنم که ناچار باید

از تو دور باشم و هیچ گاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهایی که اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه پلیدت را اشکار ساخت و

بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و می دانم

خشونت طبعی و تندخویی تو را بدبخت خواهد کرد

اگر عروسی ما سر بگیردمسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بدبختی خواهم گذراند وبدون تو

در نهابت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هیچ گاه به تو رام نخواهد شدو نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه توست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی

از تو می خواهم انچه را گفتم شوخی و مسخره نکنی وبدانی

این را از صمیم قلب می نویسم

وچقدر تاسف می خورم

باز در سرای دوستی با من باش

و در نهایت نفرت از تو می خواهم که از پاسخ دادن به این نامه خوداری کنی

نامه های تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمی توان گفت دارای

لطف و حرارت می باشد به طور قطع بدان که همیشه

دشمن تو هستم و از تو بشدت متنفرم و نمی توان فکر کنم

دوست صمیمی و وفادار تو هستم و به محبت تو دل بسته ام

و حالا یک خط در میان بخوانید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 22:37  توسط   |